مطلب زیر را تقدیم می کنم به کسی که واژه دوست داشتن و عشق ورزیدن را با تمام وجود درک میکند ولی از بیان آن واهمه دارد.
امیدوارم سریعتر بتواند با خودش کنار بیاد و بتونه متوجه بشه عملهای بی عکس العمل دوستان رو ناراحت و عصبی می کنه.
داستان عشق و د يوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام
آدم های عاشق سرک می کشند!
دوستان گرامی رمضان آمد
درهاى آسمان در اولین شب ماه رمضان گشوده
می شود و تا آخرین شب آن بسته نخواهد شد
تا سفره و نان بینی.... کی جان و جهان بینی ؟
گفتگو...
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله ... از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: هیشكی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه ... خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید ... ما از رگ گردن به انسان نزدیكتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم ... منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا كی باید صبر كرد؟
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا ...تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیك باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله ...كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره كنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم ... شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم ...خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا ...(مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58 ) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توكلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوكلین ... خدا اونایی رو كه توكل میكنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاكریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میكنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا میكنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میكنن (حج/11)
***
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب ...من كه نزدیكم( بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی:واذكرربك فی نفسك تضرعاو خیفة و دونالجهر منالقولبالغدو و الأصال..هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن ) اعراف/۲۰۵ (
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی:ألا تحبون ان یغفرالله لكم .. دوست ندارید خدا ببخشتون؟! (نور/۲۲)
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی:واستغفرواربكمثم توبواالیه..ازخدابخواهببخشتوبعدتوبه کن(هود9۰)
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:الم یعلموا انالله هو یقبل التوبة عن عباده .مگه نمیدونی خداست كه توبه رواز بندش قبولمیكنه (توبه/۱۰۴)
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب ..خدا عزیزه و دانا،آمرزندهی گناهه و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳)
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی:اناللهیغفرالذنوب جمیعا .. خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳)
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی:ومن یغفرالذنوب الاالله..جز خدا كیه كه گناهارو ببخشه؟(آل عمران/۱۳۵)
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین ..خدا هم توبهكنندهها وهم اونایی كه پاكنرو دوست داره (بقره/(۲۲۲
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده .. خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/(۳۶
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی:یاایهاالذین آمنوا اذكروا الله ذكراكثیراوسبحوه بكرة واصیلا هوالذی یصلیعلیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الیالنوروكانبالمؤمنین رحیما
ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید،صبحوشب تسبیحش كنید. او كسیهكه خودش و فرشتههاش بشما درودورحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به روشنایی بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-(۴۳

دیوان که فرمانروا و دست دراز شدند سخن از نیکی را هم باید مانند راز گفت . فردوسی خردمند
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار . فردوسی خردمند

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار
خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار

آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است . نیچه
شاید من بهتر می دانم که چرا بشر تنها حیوانی است که می خندد.تنها انسان است که به شدت رنج می برد و مجبور است خنده را بیافریند.
نیچه

برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش . اُرد بزرگ
آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها (اقیانوسها) به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ اُرد بزرگ

دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید . جبران خلیل جبران
حیات درختان در بخشش میوه است . آنها می بخشند تا
زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.
جبران خلیل جبران

مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است . گوته

مهم ترین کار ما این نیست که ببینیم در دور دستهای
مبهم و ناپیدا چه چیز هایی و جود دارد . کار ما این است که به آنچه آشکارا
در پیش رو داریم بپردازیم . وینستون چرچیل
خوردن کلمات مرا به سوء هاضمه دچار نکرده است . وینستون چرچیل

مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدستآورید وگرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آوردهاید دوست داشتهباشید. جرج برنارد شاو
انقلاب ستمدیدگان را آزاد نمی کند تنها استثمارگران را عوض می کند. برنارد شاو

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. تولستوی
همه میخواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی

هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم .پاستور
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت. لویی پاستور

اهمیتی ندارد که از کجا آمده اید ، مهم این است که به کجا می روید . برایان تریسی
داشتن اهداف روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است .
برایان تریسی

اما دلم گرفته است...یادش بخیر،اون روزها،دلم كه می گرفت،حالی بود برای نوشتن!
اون روز ها دلتنگ بودم...ولی امروز دلم برای همون "دلتنگی ها" ، تنگ شد ...
راستش میان خاطره و تداعی دست و پا میزنم.
میان فراموش شده ها غرق می شوم...
یادش بخیر ...
یادش بخیر سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
اگر تو هم جای من بودی، دلت می گرفت جز خاطراتت چیزی برای مرور كردن داشتی؟!
تو اگر جای من بودی غوطه ور در یك دریا تداعی جز دست و پا زدن چه می كردی؟!
اینها سیاهی نیستند،اینها خاطره ها و تداعی های من هستند.
برای من گنجهای زیر خاكی كه هروقت دست و بالم خالی می شن به آنها پناه می برم...
هروقت دلم می گیره ،یاد اون روزهای اول می افتم،یاد سادگیها،ساده اندیشی ها و صداقتها...
یاد دلتنگیها،درد دلها....یاد انتظار كشیدنها و لحظه شماریها...یاد دست خالی و دل پر بازگشتنها...
شاد می شوم...لذت می برم...با تمام وجود....شادی تنها خندیدن نیست....اونهم در این غمكده!
اشتباه ما دل بستنهای ماست...دل بستن آغاز دل كندن است...
صمیمی ترین دوستها و همراهان هم وقتی بی حوصله می شوند،می رن...
دل نباید بست...باید لذت برد...باید از دوست داشتنیها تا هنوز خاطره نشده اند لذت برد...
یادش بخیر دوباره
وقتی كه چشمام روی هم بسته میشه
وقتی دلم از زمونه خسته میشه
چشمامو دریا می كنم
یاد قدیما میكنم .
یادش بخیر اون قدیما.اون وقتی كه بچه بودیم .
اون وقتی كه فقط و فقط از زندگی بازی كردن و خوشحالی رو بلد بودیم.
اون وقتی كه كنار مامان و بابا و خانواده یه جمع صمیمی داشتیم .
اون وقتی كه فارق از همه دنیا و سختیها و مشكلات از زندگی فقط خندیدن بلد بودیم .چه روزایی بود .
اون روزا كه همه عشق و فكرمون این بود كه كی بزرگ میشم ، غافل از اینكه بزرگ شدن تازه اول همه سختیهاست.
اون موقع ها كه صدای خنده هامون همه فضای خونه رو پر می كرد .
اون وقتی كه با بچه های كوچه بازی می كردیم و سر كوچكترین و كمترین چیزا با هم قهر می كردیم .
اما دلامون اینقدر پاك و صاف بود كه در عض كمتر از یه ربع ساعت همه چیزو فراموش می كردیم .
یادش بخیر بچگی هامون ......
روزی برای زندگی
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشتهو انسان پیچید خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمییابد هزار سال هم به كارش نمیآید. آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشید. اما میترسید حركت كند. میترسید راه برود. میترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایدهای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد كه دید میتواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمیشناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان یك روز زندگی كرد، اما فرشتهها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زیسته بود!
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
واقعا متاسفم،واقعا هیچی نمیتونم بگم
فقط :
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را اینگونه یادگاران...
خسرو
شکیبایی هم رفت، نه که نباید می رفت، مرگ کسی که یاد تو معطر به حس نیک از
کلام و اثر اوست و حتی در آرام و کنج دلت او را همواره ستایش کرده ای سخت
است و گران؛ هنرمندان این امتیاز بزرگ را دارند که یادهای بیشتری را معطر
کنند و خسرو شکیبایی برای ما ایرانی ها بی شک چنین بود؛ با جایگاهی کم
نظیر. حالا تماشای همه فیلم های شکیبایی بهانه ای بر بهانه های دلتنگی ما
خواهد افزود ...
روحش شاد





![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() | |
![]() |
![]() |
![]() |
| |
![]() |
![]() |

مراد بیگ باصفا روحت شاد
Easy. Safe. No risk. The best internet investment
Earn a XXX% daily profit!
یازدهم خرداد تولدم بود. يك روز پر كار و شلوغ.به همه چيز فكر ميكردم جز تولد.سر ظهر خيلي خسته و بدتر از اون خيلي گرسنه گوشهي خيابون منتظر تاكسي بودم.
با خوششانسي سوار تاكسي شدم .مرد راننده، ميانسال با موهاي كم پشت و يك صورت پرلبخند بود .بهم سلام كرد و گفت خسته نباشيد فكر كردم بايد چهرم خيلي خسته باشه كه راننده تاكسي دلش برام سوخته و اين رو بهم ميگه اما كمتر از چند دقيقه متوجه شدم اشتباه ميكنم.
خيلي اتفاقي مسير من و آقاي راننده يكسان بود. من مسافر ثابت شده بودم و مسافرهاي ديگه پياده و سوار ميشدن.رانندهي تاكسي از هر مسافري كه سوار ميشد با سلام، خسته نباشيد، روزتون بخير و خوش اومدين استقبال ميكرد و هر كسي رو كه پياده ميشد با قربان شما روز خوش به سلامت و مواظب باشيد بدرقه.
به نحوي با شوخيهاي لطيف لبخند روي لب مسافرها مينشوند و براي لحظهاي مثل يك مادر همدرد دردهاي بيشمارشون ميشد. انگار يك تاكسي رويايي بود حتي ديگه احساس گرسنگي نميكردم.
نوبت من بود كه از ماشين پياده بشم با وجود عجلهاي كه داشتم دلم نميخواست اين كار رو انجام بدم.من هم مثل بقيه بدرقه شدم.
وقتي پياده شدم فكر كردم آدم ميتونه يه راننده تاكسي باشه با يه روح لطيف و اجازه بده ديگران از نسيم پر نشاط روحش لذت ببرن. ميتونه با يك خسته نباشيد واقعا خستگي رو از تن يك مسافر در بياره و با يك موفق باشيد يه روحيهي تازه بهش بده. ميتونه حداقل روزي سي تا لبخند روي لبها بياره (هر چند بعضي از لبخندها خيلي تلخ باشن) و حس همدردي رو تو وجود آدمها جاري كنه.
فهميدم ميشه يه قلب مهربون توي يك تاكسي نارنجی داشته باشي و تو گرد و غبار شهر غرق بشي اما قلبت زلال باقي بمونه.
بهترين هديه تولد من يك تاكسي نارنجی با روح بزرگ بود
ژرالدين دخترم
اينجا شب است …يك شب نوئل در قلعه كوچك من ، همه اين سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتي مادرت .به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم خودم را به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خيلي دور…
اما چشمانم كورباد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمخانه من دور كنند.تصوير تو آنجا روي ميز هم هست.تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست.اما تو كجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر،برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر(( شانزه ليزه)) ميرقصي،اين را مي دانم.چه سان است كه گويي در اين ظلمات زمستاني ، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور ،پر شكوه ،نقش آن شاهدخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.
ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر سستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد ،در گوشه اي بنشين ،نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم! وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم : قصه زيباي خفته در جنگل ، قصه اژده هاي بيدار در صحرا، خواب كه به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتمش : ((برو! من در روياهاي دخترم خفته ام )) رويا مي ديدم بر روي آسمان كه مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را كه مي گفتند: (( دختره رو مي بيني ؟اين دختر همان دلقك پيره! اسمش يادته ؟ چارلي!))
آري من چارلي هستم. من دلقك پيري بيش نيستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو امروز در جامه حرير شاهزادگان ميرقصي. اين رقص ها و بيشتر از آن كف زدن هاي تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهي هم روي زمين زندگي مردمان را تماشا كن !
زندگي آن رقاصه هاي دوره گرد كوچه هاي تاريك را ، كه با شكم گرسنه مي رقصند و با پاهايي كه از بينوايي مي لرزند. من يكي از ايشان بودم.ژرالدين ! درآن شبها، درآن شبهاي افسانه اي كودكي،كه تو با لالايي قصه هاي من به خواب مي رفتي، من باز بيدار مي ماندم . در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم : (( چارلي! آيا اين بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟ ))
تو مرا نمي شناسي ژرالدين .از آن شبهاي دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .اين هم داستاني شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بيخانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زد اما سكه صدقه رهگذرخودخواهي، آنرا مي خشكاند، احساس كرده ام،با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند بايد حرفي زد، داستان من به كار تو نمي آيد.از تو حرف بزنم!
به دنبال نام تو، نام من است :چاپلين! با همين نام ،چهل سال پيشتر مردم روي زمين را خنداندم وبيشتر از آنچه آنها خنديدند ،خود گريستم.
ژرالدين در دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني ،تنها رقص و موسيقي نيست .نيمه شب هنگامي كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آيي ،آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن ،اما حال آن راننده تاكسي را كه تورا به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس … و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در بانك پاريس دستور داده ام، فقط اين نوع خرج هاي تو را بي چون و چرا قبول كند. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه كن و دست كم روزي يكبار با خودت بگو : ((من هم يكي ازآنان هستم.)) تو يكي از آنها هستي دخترم ،نه بيشتر! هنر پيش از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پاي او را هم ميشكند. وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه صحنه را ترك كني،با اولين تاكسي خودت را به حومه شهر پاريس برسان.من آنجا را خوب مي شناسم و از قرنها پيش آنجا گهواره بهاري كوليان بوده است .در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد،زيباتر از تو ، چالاك تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.نور افكن رقاصگان كولي ،تنها نور ماه است.خوب نگاه كن! آيا بهتر از تو نمي رقصند؟ اعتراف كن دخترم! هميشه كسي هست كه بهتر از تو مي زند و اين را بدان كه در خانواده چارلي، هرگز كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران ،يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهي زيست.اميد من همه آن است كه هرگز در فقر زندگي نكني .همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم،هر مبلغي كه مي خواهي بنويس و بگير.اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني با خودت بگو: (( سومين فرانك مال من نيست ،اين بايد مال مرد گمنامي باشد كه امشب به يك فرانك نياز دارد.)) جستجويي لازم نيست اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت .اگر از پول با تو حرف مي زنم ،براي آن است كه از نيروي فريب اين بچه هاي شيطان ،خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه، به خاطر بندبازاني كه از روي ريسماني نازك راه مي روند،نگران بودم.اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي كنند . شايد كه شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترا فريب دهد .آن شب اين الماس ريسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ،هميشه سقوط مي كنند.
دل به زر و زيور مبند ،زيرا بزرگترين الماس اين جهان،آفتاب است و خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي درخشد.
اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ،با او يك دل باش .به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد.او عشق را بهتر از من مي شناسد و براي تعريف يكدلي، شايسته تر از من است.كار تو بس دشوار است . ميدانم ،برروي صحنه ،جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند،به خاطر هنر مي توان لخت و عريان بر روي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچكس ديگر در اين جهان وجود ندارد كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند.برهنگي بيماري عصرماست ومن پيرم و شايد كه حرفهاي خنده دار مي زنم.اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري. بدنيست اگرانديشه هاي تو دراين باره مال ده سال پيش باشد،مال دوران پوشيدگي ! نترس! اين ده سال تو را پيرترنخواهد كرد.به هر حال اميدوارم كه تو آخرين نفري باشي كه تبعه جزيره لختيها مي شوي.
مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاودانه با هم دارند.با من با انديشه هاي من جنگ كن دخترم! من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.با اين همه پيش از آنكه اشكهاي من اين نامه را تر كند، مي خواهم يك اميد به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و اميدوارم كه معجزه اي رخ دهد ، تا تو آنچه را من مي خواستم بگويم، دريافته باشي.
چارلي ديگر پير شده است،ژرالدين.دير يا زود ،بايد به جاي آن لباسهاي رقص ،روزي هم لباس عزا بپوشي و بر مزار من بيايي.حاضر به زحمت تو نيستم.تنها گاهگاهي ،چهره خودت را در آينه اي نگاه كن.آنجا مرا خواهي ديد. خون من در رگهاي توست.اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد،چارلي را پدرت را فراموش نكني.من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بوده سعي كردم انسان باشم.تو نيز تلاش كن! رويت را مي بوسم.
چارلی چاپلین






































